بيشتر توي خودش

حوريه اخمي كرد و با حرص گفت :
_چشم ...
_بي بلا ... مواظب خودت باش
_تو هم !!
_فعلا عزيزم ...
بدون خداحافظي گوشي رو قطع كرد و روي اپن گذاشت ... با حرص به طرف اتاقش رفت ...
" عرفان ، عرفان ، عرفان ... لاگور كنم عرفانو الهي "
پاش رو توي در نيمه باز كوبيد ... در با شدت باز شد و به ديوار برخورد كرد ... به طرف كمد لباسهاش رفت ، يه مانتوي مشكي با جين سورمه اي برداشت و با لباساي راحتش تعويض كرد ... كليپس موهاش رو باز كرد ، بدون اينكه شونه بزنه موهاش رو جمع كرد و با كليپس بالاي سرش بست ...
شال مشكيش رو برداشت و روي سرش انداخت ... دسته كليدش رو از روي ميز برداشت و از اتاق خارج شد ... به طرف جاكفشي رفت و كفشاي عروسكي سورمه ايش رو پوشيد ... در رو باز كرد و از خونه خارج شد ... در رو پشت سرش بست و با كليد قفلش كرد ...
دسته كليدش رو توي جيب مانتوش انداخت و به طرف پله ها رفت ... تند از پله ها پايين رفت و از در شيشه اي ساختمون بيرون رفت ...
با چشم دنبال عرفان گشت كه ماشينش رو ديد ... كمي جلوتر از ساختمون پارك شده بود !! قامت عرفان رو كه پشت به ماشين به كاپوت تكيه داده بود تشخيص داد ... اخمي كرد و با قدماي تند به طرف ماشين رفت ... در سمت شاگرد رو باز كرد و گفت :
_سوار شو بريم ...
و خودش سوار ماشين شد و در رو بست ... عرفان با شنيدن صداي حوريه …… سيگارش رو روي زمين انداخت و با ته كفشش لهش كرد ... چرخيد و در سمت راننده رو باز كرد ...
سوار شد و بدون حرف در رو بست ... ماشين رو روشن كرد و راه افتاد !! دست برد سمت سيستم كه حوريه پرخاشگر گفت :
_من روزه م ...
عرفان متعجب دستش رو بين راه نگه داشت و گفت :
_خب قبول باشه ... من چيكار كنم ؟
حوريه دست به سينه از شيشه سمت خودش به بيرون خيره شد و گفت :
_وقتي روزه م دوست ندارم آهنگ گوش كنم ... در ضمن خودت روزه نمي گيري حداقل مراعات بقيه رو بكن ، انقدر سيگار كشيدي دارم خفه ميشم ...
عرفان اخم كرد و بدون حرف به رانندگيش ادامه داد ... حوريه سرش رو به پشتي صندلي تكيه داد و چشماش رو بست ..
" بوي سيگارت يه طرف ، بوي عطرت يه طرف ... خودتم يه طرف !! دارم خفه ميشم "
تا مقصد سكوت بود و سكوت ... عرفان ريموت در رو از روي داشبورد برداشت و درو باز كرد ... ماشين رو برد داخل ... در پشت سرش آروم بسته شد ... ماشين رو توي پاركينگ نگه داشت و نگاهي به حوريه كه غرق در خواب بود انداخت ...
با درد خيره شد به صورت رنگ پريده و ضعيف دختر بچه كنارش ...
" منو ببخش "
آروم گفت :
_حوري ؟؟ رسيديم ...
اما حوريه اونقدر خواب بود كه صداش رو نشنيد ... كمي بلندتر گفت :
_حوري ؟ حوريه ؟؟
باز هم تاثيري نداشت ... كلافه نفسش رو فرستاد بيرون و دستش رو به طرف بازوي حوريه برد ... آروم تكونش داد و گفت :
_حوريه ؟ پاشو ... رسيديم ...
پلكهاي حوريه لرزيد ... عرفان ادامه داد :
_حوري ؟ بيدار شو ... برو داخل بخواب
حوريه هوشيار شد ... سرش رو از تكيه صندلي جدا كرد و صاف نشست ... با چشماي خمار اطرافش رو نگاه كرد و خودش رو توي ماشين عرفان ديد ... متوجه گرماي دستي روي بازوش شد ... با ترس چرخيد سمت عرفان ... هراسون خودش رو چسبوند به در ماشين و گفت :
_به من دست نزن ..
عرفان بي توجه به حالت دفاعي حوريه ملايم خودش رو جلو كشيد و گفت :
_آروم باش ... من كه كاريت ندارم !!
حوريه با ترس و بغض به عرفان خيره شد ... اون چشم و ابروي مشكي و صورت جذاب در نظرش ترسناك ترين موجود دنيا بود ... چشماش رو بهم فشرد و جيغ زد :
_تو رو خدا به من دست نزن ..
عرفان دستش رو پس كشيد ... كلافه دستي توي موهاش فرو برد و گفت :
_خيلي خب آروم باش ...
حوريه بيشتر توي خودش جمع شد و دستش رو برد سمت دستگيره در ... اما در باز نشد ... لبهاي ترك خورده ش رو با زبون تر كرد و گفت :
_در چرا باز نمي شه ؟؟
عرفان گرفته نگاهي به حوريه انداخت و گفت :
_از من نترس ...
حوريه همونطور كه با دستگيره در ، در جدل بود داد زد :
_درو باز كن ...
عرفان قفل مركزي رو غير فعال كرد و حوريه موفق شد در رو باز كنه ... با ترس خودش رو از ماشين پرت كرد بيرون ... تحمل فضاي ماشين براش دشوار بود ...
عرفان سرش رو روي فرمون گذاشت و دستاش رو دورش حلقه كرد ...
" لعنت به من "
نوشته شده توسط ندا | ۱۳ تير ۱۳۹۷ ساعت ۰۷:۰۱:۵۸ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |